دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  شهرام بشرا   
   
« حس اش به اسم اش نرسید »   

زمین پیاله ای زد    
 یک -دو دور و نیم چرخید    
پشت اش به بهار    

بهارا       که کمرش          درد می کند    
غوغای زخم معده     غرق گل    
حسرتی      به مستی ویسکی    
پاچین پاچین      کَجک کرد که کمرش را      خودش را        راست کند    
این گیر و دار    
شاخه ی تر شکست    

:تیتر درشت روزنامه    
.  بهارا  بود که شاخه ی تر را شکست -    
تمام درخت    
از اشک شاخه شُره شد    

عروس         گلباران گلبرگ هاست     فضا بعد از شکست    

آفتاب که تا کمر       در کمر زمین فرو رفت     مثل مثلن کیسه ای     آب گرم    
رد پاها پاک شد    
 تو دیگر       به نسیمی       گم می شوی    

 بهار به توان یک کافی نیست -    
     یک بار      مشق است    
نهست بیش از هست    
رخصت به رای نیست     
ختم کلام    
  
شورت ها روی طناب       غبطه ای می خورند       زیر دندان های گیره    
نسیم توی شورت ها بیکار        ول می چرخد       وول می خورد    
آسمان پشت می کند      مثل زمین    
ریشه ها به سکس عوضی فکر می کنند    

جای میخ قاب بزرگ   خوب نیست       زمین بزرگ    کج است    
تا دوقطب که از خورشید دورند     دور باشند از خورشید      که هستند    

بهار لم داد به زمین    کج به کج      لم داد لمید    
بی حواس به تراش ترد ساق هاش         که تور با نور با باد به چشم ها      تاب و راه می دهد    

چفت درهای زمین      روی لب ها     خوب چفت نیست    
.بهار روی من      خواب دیده زمین را   که بهار را   توی خودش دیده    


  

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی