دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  شهرام بشرا    
  
   
« همسو خوانی  حجمی از حجمی از رویاهای حجیم رویایی »    
                        
:پیش – گفته ی شهرام بشرا به یدالله رویایی     
  رویایی عزیز »     
این جا ( جا، این جا، توست که شعر توست ) ، در حجم شدن و در حجم ماندن و با حجم بودن و     
کلمه، شاعر را نوشتن و سپیدی، اندیشه را به اندیشیدن خواندن دیدم . زبردستی در دوستی با     
کلمه و کلمه را عاشق ِ طوری شاعر کردن که عاشق سپیدی شود و سیاهی نباشد : این ها بود     
.که در تو – شعر – شاعر دیدم     
این هدیه ای است از تو به تو چون که در شعر تو ترکیب پررنگ سپیدی – سیاهی ، شعرت مرا و     
 این متن را خواند . با من به این هدیه ای از خودت به خودت میهمان شو  . »      شهرام بشرا     

(شعر «زبان تن» یدالله رویایی را این جا بخوانید ( کلیک کنید      

 شعر حجم بر خلاف فیزیک کلاسیک که با حجیم تر شدن حجم ماده ، کم چگال می شود ، با حجیم تر شدن ،چگال      
.تر می شود به مفهوم معنایی و این عناد متافیزیکی زیباتر و مرموزترش می کند      
این جا اروتیک بودن در مفهوم شاعرانه ای است و ارائه ی قابلیت هایی زبانی و ایماژی در اوج نوع خودش      
: حالا با شعر شروع می شویم      
:و از پیامی  آغاز می شود . از پیامبر . از قداست . از پاکی و عصمت . و از مسیح آغاز می شود      
«این تن ِمن است، بخوریدش»      
(مسیح)                                                     
بافه ی كلماتی شاعرانه ی اروتیكی مست كننده ای ست ... " انسان برهنه تنها نیست " و سطر بعدی كه اشاره      
.به "عجیب " بودن " انسان برهنه دارد      
:تعبیر بسیار چگال شاعرانه ای در توصیف ایماژیك زیبایی تن، همان " انسان برهنه ی عجیب" است      
 " وقتی كه قله هایش را پوست می كستراند "      

:و آغاز می كند تمنای به همان " انسان عجیب " را این یكی انسان نویسا      
 و هواهای من از پوست "      
"صعود هوایند      

:و به معاشقه ای و مكاشفه ای رو می آورد      
شكاف از قلّه می‌گیرند"      
و می‌گُسترند      
"-بر سراسرِ ِپوستِ تو - گُسترۀ قلّه‌ها      
...      
:و به چه همخوابییی می رسند      
افق در انتظار ِافق"      
و انتظار ِافق روی راه      
"راهِ افق را می‌بندد      

:"كه و به آرامی گره گشایی می كند آن " عجیب      
همیشه آنكه منتظر است"      
برای آنكه می‌رسد از راه   سدّ ِراه      
و او كه می‌رسد از راه      
"برای او كه سدّ ِچیزی‌ست  چیزی‌ست      

:و محو می شود و محو می كند این " عجیب بودن " باز      
 چیزی نشسته در چیزی"      
تا نامِ چیزی دیگر را      
"از روی راه بردارد      

: و به آشنایی زدایی مفهومی ،بیولوژیك می رسد و جان را به لب      
 نبضی كه طول ِخون ِمرا تندترازخونم می‌پیماید"      
می‌آید      
..."و ارتفاع به سدّ می‌رسد      
...تا هیجانی را بیش تر به نمایش هیجانی بكشد      

:و بیان شدید شاعرانه ، باز به در آغوش می رسد      
 و باز پوست قُله‌هایش را"      
می‌گستراند      
درونِ ِمن از بیرون      
فاصله با پوست می‌گیرد      

و پوست      
درونِ ِمرا از بیرون می‌گیرد      
وقتی كه قله‌هایش را پوست      
"می‌گستراند      

:و ادامه ی وصف حالت ها با واژه - ساخت های برجسته و ضرباهنگ های كوتاه تا نفس نفس را القا كند      
 پرچینِِ زیر ِپوست"      
توطئه، پرچین      
پرچینِ ِزیر      

زبان ِ ِپرسه  زبانِ  ِپَر      
زبان ِ پرسه بر پِر      
زبان ِ ِپرسه بر چین      
بر ابر      
بر ابریشم      
بر یشم         
زبانِ ِپرسه  بر چاله  بر چول      
"زبانِ ِلیس      

 باز به وجهی دیگر به یكی از ورتكس های چالشی این شعر می رسیم كه مطلع را طلوع دوباره می كند ( و      
:(من این دو سطر - پاره را چه قدر دوست دارم ...چه قدر      
 با چشم‌های خواستن از تن"      
"برهنه می‌شوی   عجیب می‌شوی      

و با این همه زیبایی كه با كلمه در فضایی قبلن - خالی كه تراشیده می شود به پرسشی می رسی در خودم      
:"خودت كه چرا " حیوانی      
" و در سوالی حیوانی می مانم "      

 و حالا نعوذی را زیباتر از این به -كلماتی ندیده بودی و مجهول و پریشان این تصویر به ادامه ( كه چه       
:خواهد بود ) كشیده می شوی      
زبان پرسه بر كِشاله می‌كشم  "      
خرچنگِ خفته از جا بر‌می‌خیزد      
و کیر ـ ماهِ اساطیر ـ      
در فكری بی‌حیا      
از حیا می‌ ماند      
"سخت می‌شود      

و پارادوكس "حیوانی" بودن باز با این نیایشی كه می گوید من ی كه شعر او را می خواند ( این من همان من      
:"ی بود كه درآغاز او شعر را می خواند ) اوج می گیرد یا به قول شاعر " صعود هوا می شود      
 تا در میانِ ِاعضا اعضایم را"      
به ركعتی      
در تو جمع می‌كنم      
با تو جُمعه می‌كنم      
عضو میانی‌ام را      
رکوع خفته را      
"نهفته را      

باز این جا نو- ساخت کلمه اما هم – مفهوم با کلمه ی قدیم را در " جمعه " می بینیم ... و حس مدرن بودن را      
. که به شعر و به زبان شعر که می دهد      

در بخشک زیر شعر ، خوش آوایی و همخوان – آوایی سطر اول و سطر آخر "ریتم" سطر وسط را معنایی      
: بیش تر می دهد      
 قصر سیاهِ كوچك تو باز می‌شود "      
و ریتم در كمر می‌گیرد      
"با رسمِ خطّ ِناخن‌ها بر پُشت      

دیگر بار ، بودن - شدن های در آن فضای که تصویر شده ، با وقفه های مکرر در بخشک زیر در شعر و به      
:نفس نفس های " عجیب" نمود می یابد      
 طلوع ِپُشت ، كتیبه ، كوه"      
سینای سجده ، طور      
"دیوار ِ زاری      

،و بازتر می شود در بخشک زیر و با کلمه هاش به " زاری " می کشد از کشش شعری خواننده ای که شعر      
:او را می خواند      
 ثنای پُشت را زانو زدن"      
و سر به پیش پای تكاندن      
گوئی كه زاری بر دیواری      
دیوار زاری      
"آری      

:و به یگانگی می رساند شعر و شاعر و خواننده و دو-تن را در شعر ، همه با هم      
( وقتی كه پوست (چیزی نمانده ازپوست "      
بینی نمی‌شناسد      
و بین      
جز حذفِ بین نیست      
"ـ بین دو آخ ـ      

و واج آرایی " تا " ، اشاره ای به یک تمامتی دارد که ته ندارد  .. و بدآوایی " خ " در " بیخ" برجسته می کند      
: این بخشک از آن تندیس کلماتی که خوانده شد      
 تا تن  تمامِِ تن"تا تو  تمامِ تو      
تا بیخ      
تا ناله      
تا درد      
،تا مرگ      
"-آه پس كجا است بیخ؟      

:و باز بافه ای معنایی ، گم –کوچه ای معنایی تا که " تا " شوی زیر کشاکش این بخشک شعر      
 وقتی كه صخره سیل را"      
تا می‌كند      
".انسانِ ِبرهنه در مرگ تنها نیست      

:تصویر مدرنی از عکسی پوسیده که جادوی رویایی زنده می کندش      
معمار ِخرابه‌های من   مار"      
"از لاﻧﻪ پرستو پائین می‌آید      

:و باز لحظه به لحظه بودن آن " عجیب بودن" را      
 و چهرۀ تو"      
".بر پلك ِ ِبسته واژۀ مجهولی است      

،انگار که این بافه های کلماتی و آن "راز عجیب " به تمامی ندارد و فاعل گم می شود باز : خواننده ، کننده      
: شاعر ، شونده ... و جشن تن به جشن کلمه جدا نمی شوند از هم      
 و آب در گرهِ آب می‌ماند "      
جشن ِسیاهِ ابریشم  در تو      
رقص ِدرخت  درمن      
منقارهای درازِ ِمن از بالا می‌بارد      
برلانه لانه لای كوچكِ تو   پائین      
می‌بارد   می بارد      
و باز      
ابریشم ِسیاهِ تو  جشنِ ِدرخت      
 
وقتِ عبورِ از پوست"      
".باران   بیرون می‌مانَد      
:و به ملکوتیتی که اشاره می کند با عبور      
،دیوارۀ درون من  ای پوست"      
!ای جدار      
جا در تو می‌گذارم جایم را      
ای حذفِ جای من      
"!ای جا      

:و اعتراف، شاعرانه به استدلال شاعرانه ای می کشاند      
 جان چیزی از تن است"      
حالاکه جان      
جز چیزی از تن  نیست      
حالا که جان  تن است      
"ای حذفِ جای من، ای جا      

:و "همه با هم جا می مانیم " در جایی که دنیایی مان به خاتمه ای می رسد      
 در سینه در تمام ِسینه ی تو"      
جا آنچنان می‌مانم  انگار      
".دنیادر کس ِتو به آخررسیده است      

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی