دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  شهرام بشرا  
   
« خش پچ »    
                        
زمان ِ کسی سکوت است
زیبایی بی نگاهی توجه
پنجه ی پایش
که به چیزی  خورشید
اجازه ی تیغ کشیدن می دهد
در آب با آب ، بازی می کند
کسی رامی  ِ بیابان در بغل
صخره ی زانوها را بغل زده
به بازی آب بی نگاهی
از بغل کنار
 آرام می کشد به کناری

که بغل اتاق بغل
دم – دم نفس های درد ِ لذت
قوسی قزح ِ غلغله ای در گوش ها
کمان اش از قوس کمرها تیر می کشد
همه ی همهمه ی پروتز جریان غلیظی
از تمنای ابدی ، درهم است
و معنا
تو به جز نیستی ) چیزی نیستی است )

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی