شهرام بشرا |
« خش پچ »زمان ِ کسی سکوت است زیبایی بی نگاهی توجه پنجه ی پایش که به چیزی خورشید اجازه ی تیغ کشیدن می دهد در آب با آب ، بازی می کند کسی رامی ِ بیابان در بغل صخره ی زانوها را بغل زده به بازی آب بی نگاهی از بغل کنار آرام می کشد به کناری که بغل اتاق بغل دم – دم نفس های درد ِ لذت قوسی قزح ِ غلغله ای در گوش ها کمان اش از قوس کمرها تیر می کشد همه ی همهمه ی پروتز جریان غلیظی از تمنای ابدی ، درهم است و معنا تو به جز نیستی ) چیزی نیستی است ) |