دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  شهرام بشرا   
  
   
« راست کردن و دست زدن برای دست های برش خورده »    

به رسم فکر کردن یک فریاد 
فکر کردن                                          
فکر کردن به فریادی             
در رسم محوی ِ یک فکر                                         
 آسوده ات کنم -  
«آسوده-« کردن    
به رسم فکرکردن یک فریاد                        
. این     همینی بود که می خواستم -  

زیر پیراهن یوسف      در فرقی با رویش نیست
زیر پیراهن یوسف      زیباتر از رویش نیست
تن
زیر پیراهن یوسف     که زلیخا را یوسف - زده

ضَرَبَ  یُوسُف زُلِیخا را 


گلّه ای به گلّه ای زدن
به شهادت نیی 
که تا حیرت       
در حلقوم شبان ست           

که یوسف      برادر بی تقصیری است       از سر سیری ِ اجباری


اما پس
پس ِ  پیراهن یوسف پاره است    
پس    
از پس ِ پیراهن پاره   پاره ی زیر پیراهن یوسف است 
و پس از آن پس 
رسیدن به عمیقی ِ نفَس ِ نفسی                      
به تنی   زیر پیراهن یوسف

تن      یوسف است
تن      یوسفی ست     که در تن
که در تن اش   پیراهنی                                
برای دریدن                                


بهار بی نگاهی به بی موقعی    
در می آورد
تا دسته راست می کند زیر زمین                 
می رویاند چیزی را        
سیّال به بویی|  زندگی                          
را – جاری را        
در امتداد ران های زلیخا                        
سست کردن در امتداد زیبایی                        
زلیخایی کردن                       
به رسم فکر ِ یک فریادِ غیر مرسوم یوسف                       
                  و امتداد زنجیر را                       
                  به انتهای فریادی                       

 دیوانه ای ... نه ؟ -
... نه ... تو دیوانه ای -
     
و آسمان را نشان داد
شبحی
که تنها شبحی ست        درست عین یک شبح  |      محو

شبح   
نبود است    
               نبود ِ بودی      
 که می بایستی می بود        
شبح
          شبح می شود     
                          که بودی از تنی که یوسف - تنانه       
به نبودی         
            در گنبدی به کبودی ِ نبود      می رسد           

پیش پیراهن یوسف        که در فرقی با رویش نیست
خیس می خورد در آن ِ خلسه ای
که رد پاهای رفتن شبح     از صَدَقه ی صاعقه اش  پاک 
پاک می شود                                                                     
  
انگشتانی 
که در جای انگشتان نیستند              
تاییدی بر تاییدی
              که در جای تاییدی ست              

. حینی ست که ترنج می رقصد 


  

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی